مدیر فردا مدیریت و اقتصاد
| ||
|
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی میگذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد كرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كند.
موضوعات مرتبط: طنز مدیریتی [ شنبه 22 مهر 1391
] [ 1:59 ] [ محسن محمدی ] تست انتصاب کارکنان : برای اینکه تشخیص دهید کارمندان را بهتر است در کدام بخش به کار بگمارید: موضوعات مرتبط: طنز مدیریتی [ شنبه 22 مهر 1391
] [ 1:58 ] [ محسن محمدی ] جنبش وال استریت...
جنبش وال استریت این روزها در نقاط مختلف دنیا همچنان ادامه دارد و مردم دنیا جسته و گریخته با برپایی تظاهرات و اعتراض به نظام سرمایه داری خواهان عدالت و بهبود وضع اقتصادی خود هستند. به گزارش بانکی دات آی آر، در این مدت خبرها، تحلیل ها و گزارش های زیادی در این مورد در سراسر دنیا پخش شده است، اما دیدن فعالیت فعالان این جنبش از نگاه طناز کاریکاتوریست ها لطف دیگری دارد. کشتی اقتصاد آمریکا در حالی لحظه به لحظه بیشتر در آب فرو می رود که سود قایق وال استریت روز به روز بیشتر می شود.
هنوز معترضان به خونه هاشون برنگشتند! مطمئنم که جوگیر شدند!! به هرحال ما هر کاری که خودمون صلاح بدونیم انجام می دهیم!!!
ظاهرا افسار پلیس در دست وال استریت نشینان است!
من وال استریت را اشغال می کنم، چون بانک خانه مرا اشغال کرده است!!
وال استریت خطاب به مردم: چرا مرا دوست ندارید!؟
پرنده دموکراس تنها زمانی دوست داشتنی است که روی بام خانه مصریان بنشیند، اما پروازش به سوی وال استریت چندان خوشایند نیست! جای سرمایه داران و بانکداران در کنار تظاهرکنندگان وال استریت خالیست!
این آقای بیکار هم خطاب به وال استریتی ها چنین می گوید: "من جزو تظاهرکنندگان نیستم. من حدود 3 سال است که اینجا نشسته ام!!! موضوعات مرتبط: طنز مدیریتی [ شنبه 22 مهر 1391
] [ 1:57 ] [ محسن محمدی ]
بازاریابی استراتژیک ملا نصرالدینملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست میانداختند. دو سکه به او نشان میدادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست میانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت میآید و هم دیگر دستت نمیاندازند.
ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم. شما نمیدانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آوردهام.
شرح حکایت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک
ملا نصرالدین با بهرهگیری از استراتژی ترکیبی بازاریابی، قیمت کمتر و ترویج، کسب و کار «گدایی» خود را رونق میبخشد. او از یک طرف هزینه کمتری به مردم تحمیل میکند و از طرف دیگر مردم را تشویق میکند که به او پول بدهند . «اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.» شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی) ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است. «اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد.
(به نقل از سایت بانکی )
موضوعات مرتبط: طنز مدیریتی [ شنبه 22 مهر 1391
] [ 1:57 ] [ محسن محمدی ] اشتباه موردی كارمندی به دفتر رئیس خود میرود و میگوید: «معنی این چیست؟ شما 200 دلار كمتر از چیزی كه توافق كرده بودیم به من پرداخت كردید.» موضوعات مرتبط: طنز مدیریتی [ شنبه 22 مهر 1391
] [ 1:55 ] [ محسن محمدی ] [ شنبه 22 مهر 1391
] [ 1:53 ] [ محسن محمدی ] قابل توجه مدیران مالی،
به نظرتون میشه از یه الاغ مرده برای کسب سود استفاده کرد؟ یعنی میشه؟!!!!!!!! حالا ببینیم میشه یا نه، داستان زیر رو بخونید، بعد متوجه میشید که میشه یا نه؟
موضوعات مرتبط: طنز مدیریتی ادامه مطلب [ شنبه 22 مهر 1391
] [ 1:52 ] [ محسن محمدی ] با سلام، خدمت مدیران موضوعات مرتبط: طنز مدیریتی ادامه مطلب [ شنبه 22 مهر 1391
] [ 1:47 ] [ محسن محمدی ] پیشنهاد ۵۰ دلاری! يك برنامهنويس و يك مهندس در يك مسافرت طولاني هوائي كنار يكديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامهنويس رو به مهندس كرد و گفت: «مايلي با همديگر بازي كنيم؟» مهندس كه ميخواست استراحت كند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روي خودش كشيد. برنامهنويس دوباره گفت: «بازي سرگرمكنندهاي است. من از شما يك سوال ميپرسم و اگر شما جوابش را نميدانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يك سوال ميكنيد و اگر من جوابش را نميدانستم من ۵ دلار به شما ميدهم.» مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روي هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامهنويس پيشنهاد ديگري داد. گفت: «خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولي اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما ميدهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره كرد و رضايت داد كه با برنامهنويس بازي كند.» برنامهنويس نخستين سوال را مطرح كرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينكه كلمهاي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست كه وقتي از تپه بالا ميرود ۳ پا دارد و وقتي پائين ميآيد ۴ پا؟» برنامهنويس نگاه تعجب آميزي كرد و سپس به سراغ كامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم كامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در كتابخانه كنگره آمريكا را هم جستجو كرد. باز هم چيز بدرد بخوري پيدا نكرد. سپس براي تمام همكارانش پست الكترونيك فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يكي دو نفر هم گپ (chat) زد ولي آنها هم نتوانستند كمكي كنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار كرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنويس بعد از كمي مكث، او را تكان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينكه كلمهاي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد. *منبع: راهکار مدیریت موضوعات مرتبط: طنز مدیریتی [ شنبه 22 مهر 1391
] [ 1:45 ] [ محسن محمدی ] فکر می کنید اگه بخایم دنیا رو دوباره از اول بسازیم از کجا باید شروع کنیم. حکایت زیر رو بخونید:
پدری در حال روزنامه خوندن بود که پسرش مدام میومد مزاحم میشد، پدره میگفت بچه برو انقد اذیت نکن اما بعد چن دیقه پسر با نقشه کامل برگشت، پدر گیج شده بود که چجوری به این سرعت نقشه جهان رو درس کرده پس برای بازسازی دنیا باید اول از خود آدما شروع کنیم!!!!! موضوعات مرتبط: طنز مدیریتی [ شنبه 22 مهر 1391
] [ 1:45 ] [ محسن محمدی ] یه روز مسئول فروش، منشی دفتر، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... موضوعات مرتبط: طنز مدیریتی [ شنبه 22 مهر 1391
] [ 1:44 ] [ محسن محمدی ] پنج آدمخوار در یک شرکت استخدام شدند!! ,هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت موضوعات مرتبط: طنز مدیریتی [ شنبه 22 مهر 1391
] [ 1:44 ] [ محسن محمدی ] مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند. کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است. آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند. منبع: حکایت های هفته از www.tmed.ir موضوعات مرتبط: طنز مدیریتی [ شنبه 22 مهر 1391
] [ 1:43 ] [ محسن محمدی ] مسابقه شنايي در دهكده شيوانا ترتيب داده شده بود و جوانان دهكده و از جمله چند تا از شاگردان مدرسه شيوانا هم در اين مسابقه شركت كرده بودند. جمعيت بزرگي در اطراف درياچه نزديك دهكده جمع شده بودند و منتظر شروع مسابقه بودند. يكي از شاگردان شيوانا كه اندامي ورزيده داشت و شناگر ماهري بود قبل از مسابقه خطاب به شيوانا و بقيه شاگردان گفت: «من شناگر ماهري هستم. اما شرايط مسابقه سخت و عرض درياچه خيلي زياد است و با توجه به سردي آب فكر نكنم بتوانم زياد به جلو بروم.»
يكي ديگر از شاگردان شيوانا كه پسر زبر و زرنگ و لاغر اندامي بود بلند شد و گفت: «چون در ورودي مدرسه قهوه اي است من حتما در اين مسابقه برنده مي شوم!» همه با صداي بلند به اين دليل بي معناي شاگرد دوم خنديدند و چند دقيقه بعد مسابقه شروع شد. آن شاگرد شيوانا كه شناگر ماهري بود طبق آنچه خودش پيش بيني كرده بود بعد از چند دقيقه شنا كم آورد و مجبور شد دوباره به ساحل برگردد و از ادامه مسابقه منصرف شود. اما شاگرد زير و زرنگ و لاغر اندام با جسارت و تلاش فراوان موفق شد همه شركت كنندگان را پشت سر بگذارد و با اختلاف بسيار زياد با بقيه نفر اول شود. يكي از حاضرين با تعجب از شيوانا دليل اين پيروزي عجيب را پرسيد. شيوانا لبخند زنان گفت: «برنده ها همان بازنده هايي هستند كه زياد قيدها و محدوديت هاي عقل ملاحظه كار را جدي نمي گيرند و از نظر بقيه كم دارند و در واقع يك جورايي سرشان مي زند. بازنده ها هم همان برنده هايي هستند كه عقل سخت گريبانشان را گرفته و نمي گذارد بي ملاحظگي كنند و دست به خطر بزنند. برنده مسابقه دليل برنده شدنش را همان اول مسابقه به همه گفت. او گفت چون در ورودي مدرسه قهوه اي است پس او برنده مي شود و شما به اين دليل او خنديديد. تفاوت شما با او كه برنده شد هم همين است كه او براي پيروز شدن مثل شما دنبال دليل قانع كننده نمي گردد و قبل از يافتن دليل قانع است كه برنده مي شود.» منبع: سایت راهکارمدیریت موضوعات مرتبط: طنز مدیریتی [ شنبه 22 مهر 1391
] [ 1:42 ] [ محسن محمدی ] ![]() آمار ؛ دروغ ؛ آمارسازي ؛ آمار غلط ؛ تغيير معيار منبع: سایت راهکارمدیریت موضوعات مرتبط: طنز مدیریتی [ شنبه 22 مهر 1391
] [ 1:41 ] [ محسن محمدی ] یه روز یه تیم قایقرانی ایرانی تصمیم می گیرد که با یک تیم ژاپنی در یک مسابقه سرعت شرکت کنند. موضوعات مرتبط: طنز مدیریتی [ شنبه 22 مهر 1391
] [ 1:39 ] [ محسن محمدی ] |
|
[ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |